صورتک

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

خدا نگهدار

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

پیشرفت علم ؟!

دختر کوچولو تمام روز به آسمون نگاه میکرد .

دوستش بهش گفته بود خدا تو آسمونهاست بخاطر همینه که وقتی میخوایم دعا کنیم دستمون رو بطرف آسمون بلند میکنیم .

شب بود .

جلوی تلویزیون نشسته بود که ...

یه مستند بود , یه تصویر از آسمون آبی با ابر های سفید .

دختر کوچولو بلند شد .

                 دوید و دوید و دوید ...

                       پرید تا خدا رو تو آسمون بغل کنه .

دو ساعت بعد دختر کوچولو از روی تخت بیمارستان رفت پیش خدا .

و تنها چیزی که باقی گذاشت یه تلویزیون شکسته بود .

 

( با LG , LCD خدا رو نزدیک تر حس کنید . )

نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

  تا حالا شده تو اتاق . تو خلوت خودت نشسته باشی و اشک بریزی بعد متوجه بشی کسی بطرف اتاقت بیاد . اونموقع از هرچیزی که دم دستته کمک میگیری که اشکهای روی صورتت رو پارک کنی .

  تا حالا شده جلوی جمعی باشی بغض گلوتو بگیره . اما نتونی اشک بریزی و فقط از خدا بخوای زمان زود بگذره .

  تا حالا شده وقتی همه خوابن زیر پتو قایم بشی و یواشکی اشک بریزی و مواظب باشی یوقت صدایی ازت در نیاد که کسی نفهمه .

  تا حالا شده وقتی داری جلوی جمعی اشک میریزی از خدا شاکی بشی که خداااا . چرا بین این همه آدم من یکی باید اینجا باشم .

  تا حالا شده به اتفاقات بد زندگی ات فکر کنی و بعد از خدا بخوای این اتفاقات هیچ وقت تو زندگی ات تکرار نشه .

  تا حالا شده وقتی تنهایی . از تنهایی بترسی و اشک بریزی .

گاهی که اشک میریزم میبینم دلم چقدر پره . دلم واسش میسوزه . دلم برای دل خودم میسوزه .

اما همیشه سعی کرده ام جلوی اشک هامو بگیرم . چیز هایی که تو دل آدمه نباید با چند تا قطره اشک کوچیک بیرون ریخته  بشه .

تو تیتراژ یه فیلم میگفت : (( در لبخند تو هیچ غمی وجود نداره .))

                   _ میگفت :(( خنده ی من از گریه غم انگیز تر است . ))

              صورتک میگه :(( اگه غمی وجود نداشته باشه . اگه اشکی ریخته نشه . غنچه ی لبخند روی صورت هیچ کس نقش نمیبنده .))

     اما

من به مردم میخندم . برای خودم اشک میریزم و امیدوارم بتونم یه روز دلیل این اشک ها رو از خدا بپرسم .

یه جایی خوندم : ( یه بغل میخوام که توش گریه کنم . بدون هیچ چرایی . )

اولین و آخرین باری که تو بغل یه نفر گریه کردم مال چند سال پیشه . تو بغل مامان . دو ثانیه هم طول نکشید . اون روز هیچ کس ازم نپرسید که چرا اشک میریزم . هیچ کس .

حالا اینو حرام میدونم که کسی اشک هامو ببینه . اونا فقط مال منن . حتی خودم هم اونارو ندیدم .

حالا اشک هام از گوشه ی چشمم شروع میشن . از روی گونه هام عبور میکنن و به زمین میافتند .

هر باری که اشک میریزم مسیر حرکتشون رو دنبال میکنم .

یکی . دوتا . سه تا و یهو متوجه میشم که روی صورتم داره بارون میباره .

         من میدونم .

     اگه اشک روی صورت آدم نباره قنچه ی لبخند روی صورت کسی نقش نمیبنده .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط صورتک نظرات ()

نمیخوام بمیرم .

فقط میخوام تموم شه .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak