صورتک

این بالا حاشیه ی جنگل به خوبی دیده میشود .

از این جا به نظر می رسد که درختان سر به فلک کشیده خط سبز پررنگی میان دشت پوشیده از برف و جنگل کشیده اند .

چه زیبایی دلنوازی ... !

در ابتدای جنگل . درخت جوانی را می بینم .

او را میشناسم .

سعی میکند آخرین برگها را روی شاخه هایش نگه دارد اما نمی تواند !

این اولین زمستانی است که به خود می بیند .

دانه های برف یکی یکی روی شاخه های عریان نهال می نشینند و جای خالی برگ ها را پر می کنند .

درخت جوان آرام آرام به خوابی عمیق فرو می رود . آنقدر عمیق که وقتی دوست صمیمی اش . نسیم . به دیدارش میاید . به او خوش آمد نمیگوید .

 

من به این منظره خیره مانده ام .

درخت مهربانی بود . . او از شنیدن قصه های جنگل خیلی لذت می برد . از این که برگهای سبز و شادابش بریزد و گنجشکان شاخه هایش را ترک کنند . نگران است .

 

آنوقت ها که کوچکتر بود برایش قصه ای تعریف کردم . قصه ی درخت کهن سالی که سالیان سال . با وجود سرمای زمستان زندگی کرده است و ه سال برگ هایش بیشتر و بیشتر شده و اکنون میزبان پرندگان بسیاری است .

چشمانش درخشید و آرزو کرد که مانند آن درخت کهن سال باشد .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

شما فکر می کنید ؟

به چی ؟

افکارتون چقدر ارزشمنده ؟

انقدر ارزش داره که هرگز به کسی نگید که به چی فکر میکنید ؟

چقدر دوستشون دارید؟

حاضرید بخاطرشون چی رو از دست بدید ؟

چقدر بخاطر داشتنشون احساس افتخار می کنید؟

بخاطر کدومشون اشک ریختید ؟

کدومشون شمارو می خندونه ؟

اینا تست روانشناسی نیستن فقط افکار کسی هستن که داره اونارو می نویسه .

نظر شما در مورد این سوالات چیه ؟اصلا به افکارتون اهمیت میدید ؟!

می دونید به چی فکر میکنید ؟

تا حالا شده وقتی دارید عمیقا به چیزی فکر می کنید کسی افکارتون روبهم بریزه و یادتون بره به چی فکر میکردید ؟

انقدر دنبالش می گردید . چیزی پیدا نمی کنید ! اون موقعه که دلتنگش می شید و حس می کنید که چقدر بهش احتیاج دارید .

به چی بیشتر از همه فکر می کنید ؟ به خانوادتون . دوستانتون . شغلتون ... اهمیتی نداره به چی فکر می کنید ولی یادتون نره که فکر کنید .

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط صورتک نظرات ()

صبح بود . صبح یه روز زیبای زمستونی .

هوا کم کم داشت روشن میشد .

مامان صورتک به خاطر سرمای هوا از خواب بیدار شد .

اما صورتک سرجاش نبود .

_ صورتک ... صورتک ... ! چقدر هوا سرد شده ...! در چرا بازه ؟؟؟؟؟

مامان بلند شد و به طرف در حرکت کرد . وقتی از در خارج شد . چشمش به صورتک افتاد .

_ صورتکم ... چرا بیرون نشستی ؟! هوا سرده ...!

صورتک با دستای کوچیکش آسمون رو به مامان نشون داد و گفت :

(( مامان یه چیزای سفیدی داره از آسمون میفته پایین !))

اون روز صبح صورتک کوچولو برای اولین با دونه های برف رو دید ...

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak