صورتک

وقتی

وقتی بچه بودم

وقتی بچه بودم . غم بود اما کم بود

وقتی بچه بودم

خدا بود

وقتی بچه بودم خدا بیشتر بود

وقتی بچه بودم

یه آرزو بود

وقتی بچه بودم آرزو داشتم بزرگ بشم

 

حالا

وقتی بزرگ شدم

دلم تنگ شده

برای وقتی که بچه بودم

حالا

غم هست اما زیاد

وقتی بچه بودم گاهی پاک کنم رو گم میکردم

حالا که بزرگ شدم

گاهی خدارو گم میکنم

وقتی بچه بودم

یه فرشته بودم با دوتا بال

حالا که بزرگ شدم

آرزو دارم یه فرشته باشم با دوتا بال

وقتی بچه بودم

دوست داشتم بند کفشمو خودم ببندم

وقتی بچه بودم یه بسته مداد رنگی داشتم ازش استفاده نمی کردم که یوقت تموم نشه

حالا که بزرگ شدم

نه مداد رنگی ای وجود داره و نه بند کفشی

وقتی بچه بودم

قلبم تند تند میزد

حالا که بزرگ شدم

قلبم کند میزنه

داره خسته میشه

یه روز می ایسته

دوست دارم وقتی قلبم ایستاد

لبخند هنوز روی صورتم باشه

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

گلابی کوچولو با چشم هاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

حالا او تنها گلابی اون درخت تو اون فصل سرد بود .

وقتی آدمی رو میدید برگهای دورشو کنار میزد تا دیده بشه . تا چیده بشه .

حالا فقط بلند تریم شاخه ی درخت نبود که تنهایی رو حس میکرد . لا اقل اون شاخه گاهی به نسیم سلام میکرد . اما گلابی ...

کم کم داشت دعا میکرد کرمی . کلاغی ... بیاد و اونو بخوره . اما تو این سرما نه کرمی بود و نه کلاغی .

گلابی مونده بود و تن لخت درخت .

بعد از یه روز سرد وقتی چشماشو باز کرد دید که درخت پر شده از شکوفه و گلابی های کوچولو .

به نزدیک ترین گلابی نگاه کرد و لبخند زد . اما نسیم اومد و گلابی رو روی زمین انداخت .

گلابی کوچولو با چشمهاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

گلابی روی ایوون خونه نشسته بود داشته به صدای دارکوبی که روی یکی از درختها ی توی باغ نشسته بود گوش میکرد . گاهی سرشو به طرف باغ میچرخوند و سعی میکرد بین شاخه ها دارکوب رو پیدا کنه اما چیزی جز برگ نمیدید .

چند ساعتی بود که اونجا نشسته بود . حسابی حوصله اش سر رفته بود و کم کم داشت خوابش می برد که صدایی این آرامش خواب آلودشو بهم زد .

صدا کمک می خواست .

اون صدا رو میشناخت . صدای زن همسایه بود .

فهمید که اتفاق بدی افتاده . بدون این که حتی کفش بپوشه به طرف صدا دوید .

چند بار در مسیر روی زمین افتاد اما خیلی سزیع خودشو به خونه ی همسایه رسوند .

زن همسایه روی زمین نشسته بود و گریه می کرد در حالی که دختر کوچکش با لباس های خیس و صورت سیاه تو بغلش بود .

_(( دختر کوچولو هنوز راه رفتن یاد نگرفته می خواست شنا کنه . مامانش میگفت تو آب فقط موهای سیاهش بیرون بود .))

گلابی دیگه صدای دارکوبو نشنید ...

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak