صورتک

دوستانم را گم کرده ام

آنقدر تنها شده ام که ...

در سکوت غلت می زنم

شنیده بودم دوستی دو تن با لبخند شروع میشود

کسی نمی خواهد به من لبخند بزند ؟

...

همیشه دوست داشتم بزرگ زندگی کنم ولی ...

دوست داشتم افسانه ای باشم که راز بود .

گفته نشد !

شنیده نشد !

چون شمع سوخت !

صورتک نابود شد !!!

اما صورتک هنوز نفس میکشد .

زنده است .

خونی در رگها دارد .

و او این را دوست ندارد .

صورتک افکارش را داشت .

بدان ها می اندیشید .

شنیده بود دنیا هرآنچه که بخواهی به تو می دهد !

خواست و بدست آورد .

سکوتش را .

سکوتی پر از اشک

پر از اندوه

پر از تنهایی

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

مداد قهوه ای . یک عالمه تیر و شمشیر توی هوا و روی زمین کشید .

مداد سبز . یک پرچم بزرگ کشید که یک طرف افتاده بود .

مداد سفید . کنار پرچم یک اسب کشید و از مداد قرمز پرسید .. (( تو زخم های اسب مرا رنگ میکنی ؟))

مداد قرمز . موهای اسب را نوازش کرد و گفت .. (( نه ! من دوست ندارم این اسب زخمی باشد .))

بعد روی پرچم نوشت ..(( یا حسین ))

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

گیاهی در قرنطینه

  طاهر هرچه فکر کرد تنوانست بفهمد که چرا مرد سفیدپوش می خواهد کف پاهای او را ببیند . با شرم دخترانه ای , کفش و جورابش را درآورد . همین که قوزک استخوانی انگشتانش را دید به یاد آورد که چقدر زالو در باغهای زیتون به همین پا ها چسبیده و او چقدر نمک روی آنها ریخته بود تا زالو ها بیفتند .

  مرد سفیدپوش گفت : کف پاتو بیار بالا ... اون یکی رو ... خوبه ... حالا برو روی ترازو .

طاهر با کف لخت پاهایش روی کف لخت و چوبی اتاق به طرف ترازو رفت وبه خودش گفت : این چوب درخت زیتون نیست .

  روی ترازو به عقربه ای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد 49 رفته بود . و این یعنی اگر طاهر به دنیا نیامده بود و یا همان لحظه میمرد و کسی جسدش را میسوزاند , زمین , 49 کیلو سبک تر , می توانست خورشید را دور بزند .

  مرد سفید پوش گفت : ...پیرهنتو بزن بالا ... نفس بکش , تند تر ...

  انتهای سرد و سفید گوشی را روی سینه ی او میگذاشت و برمیداشت .

  _ برگرد ...

  طاهر پشت کرد .

مرد سفید پوش گفت : این چیه ؟

 طاهر گفت : چی , چیه قربان ؟

_ روی پشت تو , این چیه ؟

طاهر گفت : قفل را میگویید آقا ؟

از کتف راست طاهر قفل کوچکی آویزان بود . زبانه ی قفل در گوشت فرو رفته , از گوشت تن طاهر بیرون آمده و در بدنه ی چدنی قفل , چفت شده بود .

  مرد سفید پوش آهسته گفت : خدایا ...چطور ممکنه ؟

 و به قفل دست زد . درد تحمل پذیر و سردی که طاهر به آن عادت کرده بود از استخوان کتف شروع شد تا زیر بغل و گردن او دوید . رد آن را طاهر همیشه در تنش گم می کرد . از چوب درختانی که کف اتاق را پوشانده بودند بوی برگ نمی آمد , همان طور که صدایی از طاهر به خاطر درد , شنیده نشد .

  او لاغر بود , آنقدر که مرد سفیدپوش حتی بعد از دور شدن از قفل , می توانست استخوان های دنده های دنده اش را بشمرد . 

  طاهر گفت : می تونم پیرهنمو بیارم پایین قربان ؟

_ اینقدر به من نگو قربان .

پنجره ای پر از گرمای تابستان پشت سرش بود که طاهر در تمام مدتی که جوراب و کفشش را می پوشید , چشم از آن بر نمی داشت . می دانست خیابانی از زیر همان پنجره به طرف فلکه ای می رود , آن را دور میزند , سینه خیز , خودش را لای پیاده رو ها آنقدر روی زمین میکشد تا به ترمینال شلوغی برساند . آنجا حتما اتوبوسی پر از مسافر میخواهد به شمال برود که باید از کنار باغهای زیتون , از روی پل بگذرد و در تاریکی یا مه غلیظی که دهکده طاهر را توی مشتش گرفته است , بایستد .

  چراغهای دهکده روشن بود.

  مادر طاهر بعد از دیدن دانه های سرخ , که هر کدام به اندازه ی ارزن تمام صورت پسرش را پوشانده بود , در صندوقخانه رختخواب پهن کرد . تمام پرده ها را با پارچه های سرخ عوض کرد . نباید میگذاشت آدم های نجس طاهر را ببینند . کاسه ی آب , چهل تاسی پر از برنج و بشقابی پر از تخم مرغ بالای سر طاهر گذاشت . برتمام دیوارها , ریسه های پیاز آویزان کرد . حتی روی رف چند پیاز پوست کنده چید و آنقدر منتظر ماند تا پدر طاهر با بغلی پر از بوی نان وارد حیاط شود . نان را از میرآقا گرفت و گفت : باید روی خودت آب بریزی بعد بیای بالا .

_  آب بریزم ؟

-طاهر سرخک گرفته , بی غسل که نمیشه ببینیش ...

- خوب مبارکش باشد مارجان .

به مادر طاهرمارجان میگفتند و این در دهکده هایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیز تر از زمین و زیتون .

میر آقا گفت : باید برم درمانگاه دکتر بیارم , چیزی خورده ؟

مارجان گفت : براش آب هندوانه بردم مزاجش نگرفت , فردا آب عدس درست میکنم .

تا آمدن دکتر , تمام تن طاهر پر از لکه های سرخی شد که به هم می چسبیدند و بزرگتر میشدند و روی پوست او مثل زالو راه می رفتند . حتی وقتی که طاهر چشم هایش را می بست قرمز سیاه شده ای دهانش را پر می کرد . نفس داغش روی متکا می ریخت .

غلت که می زد لحاف دور تنش می پیچید کاسه ی آب روز زیلو برگشته بود و صندوقخانه بوی نخ خیس میداد . طاهر دستش را دراز کرد تا تکه ای از تاریکی اطرافش را بگیرد و بتواند در رختخوابش بنشیند . فتیله ی چراغ نفتی آنقدر پایین کشیده شده بود که در گوشه ی سقف , سیاهی مرده ای جمع شده بود . طاهر کمی روشنی چراغ را دید که با دامن مادرش دور می شود . مارجان آینه را از اتاق بیرون می برد .

- این همه خودتو نخارون طاهر . کشاله ی ران طاهر زخم شده بود , حالا او ناخنش را روی پوست شکم و گردنش می کشید . صدایی را نمی شنید و در خوابی پر از لخته های خون ,خون دلمه و پایین می رفت . بیدار که شد , دید مادرش , کاغذ تا شده ای را دور بازوی او می پیچد و لبهایش را بی صدا تکان می دهد . اطرافش پر از بوی اسپند بود . بعد از آنکه منقل کوچک روی دستهای مارجان بیرون رفت , او توانست آتش سیگار پدرش را در تاریکی پیدا کند . همین سرمای دستی را روی پیشانی خودش .

 

دکتر کف دستش را از پیشانی طاهر برداشت و گفت : این سرخک نیست .

میرزا گفت : پس چیه ؟

-       پسوریازیس

-       یعنی چی ؟

-       یعنی دا الصدف

میر آقا باز هم گفت : یعنی چی ؟

-       کهیره ... یه جور مرضه , مرض ترس ...

-       ترسیده ؟ طاهر من ؟ از چی ؟

-       نمیدونم , همه یما می ترسیم , مگه تو نمی ترسی ؟

-       اگه طاهر یه طوریش بشه ... آره ...می ترسم .

-        ببین میر آقا , آدم یا از چیزایی می ترسه که اونا رو می شناسه و مثل چاقو و مثل تنهایی , یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسه , مثل تاریکی , مثل وقتی که با هر صدای در فکر می کنی اومدن بگیرنت , مثل مرگ ولی مرض طاهر این جور دردا نیست , اون دا الصدف گرفته , یه ترس ارثی ...دا الصدف ترسهاییه که نسل به نسل به آدم ارث می رسه , فکرش رو بکن پدر پدر پدر پدربزرگ تویک روزاز خونش میاد بیرون , می بینه سر گذر , یه تپه از جمجمه , از دست و پای مردم و توی محله ش درست کرده اند ....

خیال میکنی او چه کار میکنه ؟ داد میکشه چرا ؟ میزنه خودشو میکشه ؟ نه , رنگش میپره , شاید هم میره یه گوشه شکمشو مشت میکنه و بالا میاره , چشم هاش پر از اشک میشه , اما اون اصلا نمی فهمه مال استفراغشه یا گریه س ... بعد وقتی که بچه دار میشه فقط خوشگلیش نیست که بچش ارث میرسه , ترسش هم هست , آره ... ارث , ارثیه , ارثیه وازن این بچه به اون بچه , از این نسل به نسل دیگه تا این که یهو , یه طاهری پیدا میشه که این طوری میفته روی زمین و زخماشو می خارونه ... زخم ها ترس رو ...

میر آقا گفت : حالا من چکار کنم ؟

-       هیچی , نگاش کن بشین و فقط نگاش کن .

بیرون از اتاق شب ورم کرده ای می خواس لای چراغهای دور از هم دهکده , با پاهای تاریکی راه برود و مارجان کفش دکتر را روی اولین پله ی ایوان , جغت کرده بود .

دکتر پیش از رغتن گفت : سعی کن جلوی طاهر گریه نکنی میرآقا , شماهم همین طور خانم ...

 مارجان گفت : بچه م ... آقای دکتر ...

و گوشه روسری را به طرف چشم هایش برد .

دکتر : خوب می شه مادر ... خوب میشه .

 مارجان به اتاق رفت و خودش را با پختن عدس و چرخاندن ملاقه توی دیگ سرگرم کرد . میر آقا با چراغ زنبوری روشن , دکتر را تا میدانچه دهکده بدرقه کرد . تا رسیدن به خانه اش میدانست که صداهای اطرافش از افتادن دانه های زیتون نیست .

چراغرا روی ایوان گذاشت وبه صندوقخانه رفت . یکی از پاهای طاهر از لحاف بیرون افتاده و انگشتانش مثل ناخن های مرغ سر بریده از هم باز شده بود . نصف صورتش را روی پرز زیلو می کشید و شانه هایش را تکان می داد . غلت می زد و نصف دیگر صورتش را به زیلو می مالید ... ( مثل کره اسبی که بخواهد خودش را با تنه ی درختی بخاراند .) .

سیاهی چشم هایش آنقدر بالا رفته بود که انگار می خواست بی آینه , ابرو , پیشانی و مو هایش را ببیند . میر آقا پرده ی سرخ را کنار زد , سرش را از پنجره بیرون برد و داد زد : می بینی ؟ داره می میمیره ... خدایا میبینی ؟

از اتاق دیگر صدای آب دماغ مارجان در گوشه ی چارقدش به گوش می رسید : یه کار بکن میرآقا , برو پی قادری , قادری رو بیار ...

میرآقا لحاف را از روی تن طاهر برداشت . بوی رخت خواب و دهان و تن طاهر که به دماغش خورد , از صندوقخانه و اتاق و ایوان بیرون زد . این دم آن دم اذان بود که برگشت .

چادر مارجان فقط به اندازه ی چشم هایش باز بود . باران میبارید . مو های بلند قادری , این طرف شانه اش تا روی سینه , آنطرف تا وسط پشتش ریخته بود ... پیاز های رف پلاسیده بود و یک تکه یخ در لیوان آب کنار تشک طاهر بی صدا آب می شد .

 قادری نشست . بازو های طاهر را گرفت و او را از رختخواب تا روی زانوانش کشید . پیراهن طاهر را درآورد و به میرآقا گفت که برود کمی خاک منقل بیاورد . مارجان پشت در نشسته بود و مشت مشت راستش را آهسته به سینه اش می زد .قادری یک سنجاق قفلی را باز کرد . زیر نوک پستان طاهر را با نوک انگشتانش مالش داد . سنجاق قفلی را برداشت . نوک آن را زیر پوست پستان طاهر رد کرد . سنجاق را بست و چیزی به اندازه ی چند دانه زیتون تلخ گلوی میر آقا را پر کرد . قادری گفت : کمک

کن .

دمر , طاهر رادراز کرد . در ایوان , تاریکی حیاط تا چند قدمی چراغ زنبوری می آمد و دوباره به حیاط بر میگشت . قادری به دست هایش خاک منقل می مالید . در اتاق دیگر , باد , پرده را تا کنار گریه ی بی صدای مارجان می آورد . قادری خاکمنقل را چنگ زد . بعد کف هر دو دستش را روی کتف طاهر گذاشت و آنقدر انگشتانش را روی پوست بالا و پایین برد تا این که صبح روی پنجره سفیدی زد . حالا می توانست پوست کتف کمی بالا بیاورد تا با مفتول تیزی آن را سوراخ کند وبه میر آقا بگوید : آن قفل را بده .

  میر آقا قفل را داد و نگاه کرد به زبانه آن که از پوست طاهر می گذشت . قادری زبانه را فشار داد و قفل با صدای خشک , کنار دو سه قطره خون بسته شد .

  تابستان بعد طاهر به خاطر هیچ رودخانه ای لخت نشد . خودش را قاطی بازی بچه ها نکرد و هر بار که دلش می خواست چیزی فراموش کند تا صندوقخانه می دوید و آنجا با دو آینه , قفل را نگاه می کرد .

-       گاهی این دستمو می بردم پشتم , با قفل ور می رفتم .

  مرد سفیدپوش گفت : چرا این کار رو می کردی ؟

  -برای این که با من بود , مثل استخوان هایم , مثل اسم آدم که همیشه با آدمه , ...

  - هرگز نشد که بخوای بازش کنی ؟ قادری کلیدی , چیزی بهتون نداد ؟

  طاهر گفت : این جور آدم ها جایی بند نمی شن , ما ردش را گم کرده بودیم  , بعضی ها می گفتند رفته خرم آباد ... یه روز پدرم صبح زود منو برد حمام , توی خزینه , دلاک سنجاق قفلی رو باز کرد اما گفت که قفل دیگه جوش خورده ...

  مرد سفیدپوش : ما برات بازش می کنیم .

  همان روز طاهر را به بیمارستان پادگان بردند .دکتر ها برای دیدن قفل او را مثل درختی در اسفند ماه , لخت کردند . قفل فقط یک برگ بود . طاهر دستهایش را , ضربدر , به شکم و ران هایش چسبانده بود و به آنها می گفت : شما را به خدا بازش نکنین , من همین طوری هم حاضرم برم سربازی ...

  او را دمر , روی تخت جراحی زیر طشتی پر از چراغ دراز کردند . این بار فقط برای کندن یک برگ از درخت زیتون .

  هنوز طاهر داشت می گفت : شما را به خدا ... که بازو یش را به دستگاه بی هوشی بستند و او را خودش را دید که با قفلی در کف دست , بر سنگفرش میدانچه ی دهکده اش افتاده است و مردم روی او سکه می ریزند . با همان صدای افتادن سکه , افتادن سکه , افتادن سکه بود که طاهر بی هوش شد .

فردا ی آن روز پرستاری که در تمام راهرو های بیمارستان می دوید , به همه تنه می زد , بی آن که در بزند از بخشی به بخش دیگر می رفت تا مرد سفیذپوش را پیدا کند و به او بگوید که ... مقوایی به در اتاق طاهر چسبانده و روی آن نوشته اند ( قرنطینه .)

نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()

فرشته

the story of an angel entering the human world to get familiar with them .

during this journey . he sees all the suffering . dreams . love and other .

chacteristitcs of human life .

and finally concludes that children are the wisest.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak