صورتک

                                               

   اما آنچه در کویر زیبا می روید ، خیال است ! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گلهای خیال ! گلهایی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی ... هر یک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدی به سویش پر می کشد ، به رویش می نشیند ... ، خیال ، این تنها پرنده ی نامرئی که آزاد و رها ، همه جا در کویر جولان دارد . سایه ی پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید ؛ آری ، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده ی شاعر سخن می گوید .

   کویر انتهای زمین است ؛ پایان سرزمین حیات است ؛ در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آن است که ماوراء الطبیعه را – که فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان میخواند – در کویر به چشم می توان دید ، می توان احساس کرد . و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهر ها و آبادیها آمده اند . « در کویر خدا حضور دارد . » ! این شهادت را یک نویسنده رومانی داده است که برای شناختن محمد و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد ، و حتی درختش ، غارش ، کوهش ، هر صخره ی سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود ، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را ، در فضای اسرار آمیز آن ، استشمام کرده است .

   شبهای تابستان دوزخی کویر شبهای خیال پرور بهشت است . مهتابش سرد و باز و مهربان است و لبخند نوازشگر خدا . مهتاب شهر ها و سرزمینهای پرآب وآبادی است که مرطوب و چرکین و غمباز است .ماهی زرد وبیمار وستارگانی همچون دانه های جوش صورت کبود و کثیف لکامه و قیح و بی شعوری که با پودرهای ارزان قیمت و وازلینهای کرباس چرک آلودی که از روی دملی بر کنده اند ، پنداشته است که زشتی نفرت آلود قیافه کهنه و باد کرده اش را – که زخم خشکه پشت پیر الاغی که جلش می زند یادآور آن است -  می تواند بپوشاند و آنرا گلبرگ نو شکفته سیمایی بنماید که با شکوفه های آتش شرم آرایش کرده و بر معصومیت زلال گونه اش ، گلگونه ی شوق و ایمانی خدایی نشسته است .

  آسمان کویر ! این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را ، همچون پروانه های شوق ، در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم – ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم ، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را – در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد – سر در حلقوم چاه می برد و می گریست . چه فاجعه است در آن که یک مرد می گرید ! ... چه فاجعه ای ! ...

   کویر رد زیر نور ماه می تابد و ده آرام و ساکت شده بود و مردم ، زن و مرد ، پیر و جوان همه در دل شب ، بر روی بام های خویش از خستگی چنان خفته بودند که گویی هرگز بیدار نخواهد شد . از خستگی چنان خفته بودند که گویی هرگز بیدار نخواهد شد . فریاد های غلتان و طولانی قورباغه هایی که در دور دست صحرا میخوانند و آوای سیر سیرک هایی که هیچ جا نیستند و گویی که هیچ جا نیستند و گویی از غیب سوت می کشند سکوت شب کویر را صریح تر می نمود . آسمان بر بالای ده ایستاده بود و بامها را می نگریست و این نفرین شدگان کویر را که آرام بر سرتاسربامهای ده ، در زیر قطیفه های سپید کرباس و یا قمیص که هر یک همچون کفنی می نمود ، خفته بودند .

 

 علی شریعتی

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak