صورتک

روزی که موضوع انشا را مطرح نمودید رفتیم پارک روی یک نیمکت نشستیم کنار نیمکت دو نفر در حال بازی پینگ پنگ بودند آن دو از نظر سنی تفاوت بسیاری اب هم داشتند اما بازی زیبایی از خود ارائه دادند در این بازی فرد جوانتر پیروز و فرد مسن تر شکست خورد اما این اهمیتی نداشت چون بازی دوستانه بود و برد و باخت بی معنی .

بعد از دقایقی بازی به پایان رسید و هر کدام به سمتی رفتند (خداحافظ).

مرد جوان همان برنده بازی پس از جمع کردن وسایلش چیزی از جیب درآورد . یک  عدد سیگار . برنده بازی ما سیگاری بود . به نظر شما چرا ؟ چرا یک جوان ورزشکار باید سیگاری باشد ؟ واقعا چرا ؟ چرا ؟ شاید به خاطر رهایی از مشکلات زندگی . شاید . اما آیا واقعا این مشکلات می تواند دلیلی برای نابود کردن خود باشد ؟نه . مطمعنا نه . اما با این حال اگر او خود را در دود سیگار خفه کند چیزی از مشکلاتش کم نمی شود چه بسا به آنها افزوده میشود . به هر حال خدا بزرگ است و هیچ وقت ما را تنها نمی گذارد .شاید گاهی حضورش زا حس نکنیم و یا فکر کنیم او ما را تنها گذاشته اما او همین نزدیکی است و همیشه به ما کمک می کند . پس لبخند بزنید . خدا اینجاست .

شاید داستان مردی که در کنار ساحل قدم میزد را شنیده باشید او وقتی به پشت سرش نگاه کرد رد پای دو نفر را دید از خدا پرسید این رد پای کیست ؟ خدا گفت آنها رد پای من است که همیشه در کنار تو هستم . چند روز بعد وقتی مرد دچار مشکلی شده بود به همان ساحل آمد اما این بار فقط یک رد پا را میدید از خدا پرسید چرا در سختی مرا تنها گذاشتی ؟ خدا گفت من تو را تنها نگذاشتم آن رد پا ها مال من است که تو را در آغوش گرفته ام ...

 

 باید برم بقیشو بعدا می نویسم

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak