صورتک

دشت هایی چه فراخ !

کوههایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آید !

من دراین آبادی بی چیزی می گشتم ..

بی خوابی شاید .

پی نوری . ریگی . لبخندی .

پشت تبریزی ها .

غفلت پاکی بود . که صدایم میزد .

پای نی زاری ماندم . باد می آمد . گوش دادم ..

چه کسی با من . حرف می زد ؟

سوسماری لغزید .

 راه افتاد .

یونجه زاری سر راه .

بعد جالیز خیار . بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک .

لب آبی

گیوه ها را کندم . و نشستم . پاها در آب ..

((من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است !

نکند اندوهی . سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ . میچرد گاوی در کرت .

ظهر تابستان است .

سایه ها میدانند . که چه تابستانی است .

 سایه هایی بی لک .

گوشه ای روشن و پاک .

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست ..

مهربانی هست . سیب هست . ایمان هست .

آری تا شقایق هست . زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است . مثل یک بیشه ی نور . مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم . که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت . بروم تا سر کوه .

دورها آوایی است . که مرا میخواند. ))   

سهراب سپهری

  


************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak