صورتک

دوستانم را گم کرده ام

آنقدر تنها شده ام که ...

در سکوت غلت می زنم

شنیده بودم دوستی دو تن با لبخند شروع میشود

کسی نمی خواهد به من لبخند بزند ؟

...

همیشه دوست داشتم بزرگ زندگی کنم ولی ...

دوست داشتم افسانه ای باشم که راز بود .

گفته نشد !

شنیده نشد !

چون شمع سوخت !

صورتک نابود شد !!!

اما صورتک هنوز نفس میکشد .

زنده است .

خونی در رگها دارد .

و او این را دوست ندارد .

صورتک افکارش را داشت .

بدان ها می اندیشید .

شنیده بود دنیا هرآنچه که بخواهی به تو می دهد !

خواست و بدست آورد .

سکوتش را .

سکوتی پر از اشک

پر از اندوه

پر از تنهایی

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak