صورتک

صبح بود . صبح یه روز زیبای زمستونی .

هوا کم کم داشت روشن میشد .

مامان صورتک به خاطر سرمای هوا از خواب بیدار شد .

اما صورتک سرجاش نبود .

_ صورتک ... صورتک ... ! چقدر هوا سرد شده ...! در چرا بازه ؟؟؟؟؟

مامان بلند شد و به طرف در حرکت کرد . وقتی از در خارج شد . چشمش به صورتک افتاد .

_ صورتکم ... چرا بیرون نشستی ؟! هوا سرده ...!

صورتک با دستای کوچیکش آسمون رو به مامان نشون داد و گفت :

(( مامان یه چیزای سفیدی داره از آسمون میفته پایین !))

اون روز صبح صورتک کوچولو برای اولین با دونه های برف رو دید ...

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak