صورتک

این بالا حاشیه ی جنگل به خوبی دیده میشود .

از این جا به نظر می رسد که درختان سر به فلک کشیده خط سبز پررنگی میان دشت پوشیده از برف و جنگل کشیده اند .

چه زیبایی دلنوازی ... !

در ابتدای جنگل . درخت جوانی را می بینم .

او را میشناسم .

سعی میکند آخرین برگها را روی شاخه هایش نگه دارد اما نمی تواند !

این اولین زمستانی است که به خود می بیند .

دانه های برف یکی یکی روی شاخه های عریان نهال می نشینند و جای خالی برگ ها را پر می کنند .

درخت جوان آرام آرام به خوابی عمیق فرو می رود . آنقدر عمیق که وقتی دوست صمیمی اش . نسیم . به دیدارش میاید . به او خوش آمد نمیگوید .

 

من به این منظره خیره مانده ام .

درخت مهربانی بود . . او از شنیدن قصه های جنگل خیلی لذت می برد . از این که برگهای سبز و شادابش بریزد و گنجشکان شاخه هایش را ترک کنند . نگران است .

 

آنوقت ها که کوچکتر بود برایش قصه ای تعریف کردم . قصه ی درخت کهن سالی که سالیان سال . با وجود سرمای زمستان زندگی کرده است و ه سال برگ هایش بیشتر و بیشتر شده و اکنون میزبان پرندگان بسیاری است .

چشمانش درخشید و آرزو کرد که مانند آن درخت کهن سال باشد .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak