صورتک

گلابی روی ایوون خونه نشسته بود داشته به صدای دارکوبی که روی یکی از درختها ی توی باغ نشسته بود گوش میکرد . گاهی سرشو به طرف باغ میچرخوند و سعی میکرد بین شاخه ها دارکوب رو پیدا کنه اما چیزی جز برگ نمیدید .

چند ساعتی بود که اونجا نشسته بود . حسابی حوصله اش سر رفته بود و کم کم داشت خوابش می برد که صدایی این آرامش خواب آلودشو بهم زد .

صدا کمک می خواست .

اون صدا رو میشناخت . صدای زن همسایه بود .

فهمید که اتفاق بدی افتاده . بدون این که حتی کفش بپوشه به طرف صدا دوید .

چند بار در مسیر روی زمین افتاد اما خیلی سزیع خودشو به خونه ی همسایه رسوند .

زن همسایه روی زمین نشسته بود و گریه می کرد در حالی که دختر کوچکش با لباس های خیس و صورت سیاه تو بغلش بود .

_(( دختر کوچولو هنوز راه رفتن یاد نگرفته می خواست شنا کنه . مامانش میگفت تو آب فقط موهای سیاهش بیرون بود .))

گلابی دیگه صدای دارکوبو نشنید ...

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak