صورتک

گلابی کوچولو با چشم هاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

حالا او تنها گلابی اون درخت تو اون فصل سرد بود .

وقتی آدمی رو میدید برگهای دورشو کنار میزد تا دیده بشه . تا چیده بشه .

حالا فقط بلند تریم شاخه ی درخت نبود که تنهایی رو حس میکرد . لا اقل اون شاخه گاهی به نسیم سلام میکرد . اما گلابی ...

کم کم داشت دعا میکرد کرمی . کلاغی ... بیاد و اونو بخوره . اما تو این سرما نه کرمی بود و نه کلاغی .

گلابی مونده بود و تن لخت درخت .

بعد از یه روز سرد وقتی چشماشو باز کرد دید که درخت پر شده از شکوفه و گلابی های کوچولو .

به نزدیک ترین گلابی نگاه کرد و لبخند زد . اما نسیم اومد و گلابی رو روی زمین انداخت .

گلابی کوچولو با چشمهاش دید که چجوری گلابی پیر روی زمین افتاد .

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak