صورتک

وقتی به دنیا او مدم . گریه کردم . مامان می خندید .

وقتی بمیرم . مامان گریه میکنه . اون موقع من میخندم .

وقتی به دنیا اومدم . بابا نماز خوند . نماز شکر .

وقتی بمیرم . بابا نماز میخونه . نماز وحشت . که یوقت دختر کوچولوش نترسه .

وقتی به دنیا اومدم گریه کردم . چون نمیدونستم دارم کجا میرم .

مامان می خندید اما اون هم وقتی به دنیا اومد گریه کرد !

از مردن میترسم اما از فراموش شدن بیشتر از هر چیزی .

وقتی کوچیک بودم و وقتی برای اولین بار راه رفتم .

مامان . بابا . میخندیدن . خوشحال بودن . فکر میکردن دارم رو پاهای خودم راه میرم .

اونا نمیدونستن .

خدا دستهامو گرفته بود .

اینو کسی نمیدونه . شما هم به کسی نگید . بذارید مامان و باب . بخندن و فکر کنن اون روز . من . خودم . بدون هیچ کمکی . راه رفتم .

یه بار که خدا سرش شلوغ بود . منو فراموش کرد . یادش نبود بدون کمک اون نمیتونم راه برم .

خوردم زمین . دستم شکست . از اون روز به بعد تا روزی که دستم خوب بشه .

خدا دستشو میذاشت رو شونه هام .

بعد ها فهمیدم . خدا منو فراموش نکرده بود . فقط میخواست بهم بگه : اگه دستتو ول کنم . کسایی هستن . که دستتو بگیرن .

وقتی خوردم زمین . مامان اونجا بود .

یه روز به خدا گفتم : خدا جون پیشم باش . توی قلبم . اما . شاید دیگران بیشتر از من به دستهای تو احتیاج داشته باشن .

خدا قبول کرد .

یه روز . وقتی واقعا حس کرده بودم که خدا فراموشم کرده .

اومد پیشم .

اون روز خوردم زمین . خدا دستمو گرفت .

میخواستم برم پیشش . نذاشت .

گفت : بمون . شاید یه روزی یه جایی بتونی دست یه نفر رو بگیری .

که زمین نخوره . اما همیشه بدون آدمها وقتی زمین میخورن دستشون رو بطرفم دراز میکنن .

زمین خوردن خوب نیست اما باعث میشه دستهای خدا رو حس کنیم .

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak