صورتک

یوزپلنگانی که با من دویده اند  ( بیژن نجدی )


تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

برای خواندن داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net


گیاهی در قرنطینه

  طاهر هرچه فکر کرد تنوانست بفهمد که چرا مرد سفیدپوش می خواهد کف پاهای او را ببیند . با شرم دخترانه ای , کفش و جورابش را درآورد . همین که قوزک استخوانی انگشتانش را دید به یاد آورد که چقدر زالو در باغهای زیتون به همین پا ها چسبیده و او چقدر نمک روی آنها ریخته بود تا زالو ها بیفتند .

  مرد سفیدپوش گفت : کف پاتو بیار بالا ... اون یکی رو ... خوبه ... حالا برو روی ترازو .

طاهر با کف لخت پاهایش روی کف لخت و چوبی اتاق به طرف ترازو رفت وبه خودش گفت : این چوب درخت زیتون نیست .

  روی ترازو به عقربه ای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد 49 رفته بود . و این یعنی اگر طاهر به دنیا نیامده بود و یا همان لحظه میمرد و کسی جسدش را میسوزاند , زمین , 49 کیلو سبک تر , می توانست خورشید را دور بزند .

  مرد سفید پوش گفت : ...پیرهنتو بزن بالا ... نفس بکش , تند تر ...

  انتهای سرد و سفید گوشی را روی سینه ی او میگذاشت و برمیداشت .

  _ برگرد ...

  طاهر پشت کرد .

مرد سفید پوش گفت : این چیه ؟

 طاهر گفت : چی , چیه قربان ؟

_ روی پشت تو , این چیه ؟

طاهر گفت : قفل را میگویید آقا ؟

از کتف راست طاهر قفل کوچکی آویزان بود . زبانه ی قفل در گوشت فرو رفته , از گوشت تن طاهر بیرون آمده و در بدنه ی چدنی قفل , چفت شده بود .

  مرد سفید پوش آهسته گفت : خدایا ...چطور ممکنه ؟

 و به قفل دست زد . درد تحمل پذیر و سردی که طاهر به آن عادت کرده بود از استخوان کتف شروع شد تا زیر بغل و گردن او دوید . رد آن را طاهر همیشه در تنش گم می کرد . از چوب درختانی که کف اتاق را پوشانده بودند بوی برگ نمی آمد , همان طور که صدایی از طاهر به خاطر درد , شنیده نشد .

  او لاغر بود , آنقدر که مرد سفیدپوش حتی بعد از دور شدن از قفل , می توانست استخوان های دنده های دنده اش را بشمرد . 

  طاهر گفت : می تونم پیرهنمو بیارم پایین قربان ؟

_ اینقدر به من نگو قربان .

پنجره ای پر از گرمای تابستان پشت سرش بود که طاهر در تمام مدتی که جوراب و کفشش را می پوشید , چشم از آن بر نمی داشت . می دانست خیابانی از زیر همان پنجره به طرف فلکه ای می رود , آن را دور میزند , سینه خیز , خودش را لای پیاده رو ها آنقدر روی زمین میکشد تا به ترمینال شلوغی برساند . آنجا حتما اتوبوسی پر از مسافر میخواهد به شمال برود که باید از کنار باغهای زیتون , از روی پل بگذرد و در تاریکی یا مه غلیظی که دهکده طاهر را توی مشتش گرفته است , بایستد .

  چراغهای دهکده روشن بود.

  مادر طاهر بعد از دیدن دانه های سرخ , که هر کدام به اندازه ی ارزن تمام صورت پسرش را پوشانده بود , در صندوقخانه رختخواب پهن کرد . تمام پرده ها را با پارچه های سرخ عوض کرد . نباید میگذاشت آدم های نجس طاهر را ببینند . کاسه ی آب , چهل تاسی پر از برنج و بشقابی پر از تخم مرغ بالای سر طاهر گذاشت . برتمام دیوارها , ریسه های پیاز آویزان کرد . حتی روی رف چند پیاز پوست کنده چید و آنقدر منتظر ماند تا پدر طاهر با بغلی پر از بوی نان وارد حیاط شود . نان را از میرآقا گرفت و گفت : باید روی خودت آب بریزی بعد بیای بالا .

_  آب بریزم ؟

-طاهر سرخک گرفته , بی غسل که نمیشه ببینیش ...

- خوب مبارکش باشد مارجان .

به مادر طاهرمارجان میگفتند و این در دهکده هایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیز تر از زمین و زیتون .

میر آقا گفت : باید برم درمانگاه دکتر بیارم , چیزی خورده ؟

مارجان گفت : براش آب هندوانه بردم مزاجش نگرفت , فردا آب عدس درست میکنم .

تا آمدن دکتر , تمام تن طاهر پر از لکه های سرخی شد که به هم می چسبیدند و بزرگتر میشدند و روی پوست او مثل زالو راه می رفتند . حتی وقتی که طاهر چشم هایش را می بست قرمز سیاه شده ای دهانش را پر می کرد . نفس داغش روی متکا می ریخت .

غلت که می زد لحاف دور تنش می پیچید کاسه ی آب روز زیلو برگشته بود و صندوقخانه بوی نخ خیس میداد . طاهر دستش را دراز کرد تا تکه ای از تاریکی اطرافش را بگیرد و بتواند در رختخوابش بنشیند . فتیله ی چراغ نفتی آنقدر پایین کشیده شده بود که در گوشه ی سقف , سیاهی مرده ای جمع شده بود . طاهر کمی روشنی چراغ را دید که با دامن مادرش دور می شود . مارجان آینه را از اتاق بیرون می برد .

- این همه خودتو نخارون طاهر . کشاله ی ران طاهر زخم شده بود , حالا او ناخنش را روی پوست شکم و گردنش می کشید . صدایی را نمی شنید و در خوابی پر از لخته های خون ,خون دلمه و پایین می رفت . بیدار که شد , دید مادرش , کاغذ تا شده ای را دور بازوی او می پیچد و لبهایش را بی صدا تکان می دهد . اطرافش پر از بوی اسپند بود . بعد از آنکه منقل کوچک روی دستهای مارجان بیرون رفت , او توانست آتش سیگار پدرش را در تاریکی پیدا کند . همین سرمای دستی را روی پیشانی خودش .

 

دکتر کف دستش را از پیشانی طاهر برداشت و گفت : این سرخک نیست .

میرزا گفت : پس چیه ؟

-       پسوریازیس

-       یعنی چی ؟

-       یعنی دا الصدف

میر آقا باز هم گفت : یعنی چی ؟

-       کهیره ... یه جور مرضه , مرض ترس ...

-       ترسیده ؟ طاهر من ؟ از چی ؟

-       نمیدونم , همه یما می ترسیم , مگه تو نمی ترسی ؟

-       اگه طاهر یه طوریش بشه ... آره ...می ترسم .

-        ببین میر آقا , آدم یا از چیزایی می ترسه که اونا رو می شناسه و مثل چاقو و مثل تنهایی , یا از چیزهایی که اصلا نمی شناسه , مثل تاریکی , مثل وقتی که با هر صدای در فکر می کنی اومدن بگیرنت , مثل مرگ ولی مرض طاهر این جور دردا نیست , اون دا الصدف گرفته , یه ترس ارثی ...دا الصدف ترسهاییه که نسل به نسل به آدم ارث می رسه , فکرش رو بکن پدر پدر پدر پدربزرگ تویک روزاز خونش میاد بیرون , می بینه سر گذر , یه تپه از جمجمه , از دست و پای مردم و توی محله ش درست کرده اند ....

خیال میکنی او چه کار میکنه ؟ داد میکشه چرا ؟ میزنه خودشو میکشه ؟ نه , رنگش میپره , شاید هم میره یه گوشه شکمشو مشت میکنه و بالا میاره , چشم هاش پر از اشک میشه , اما اون اصلا نمی فهمه مال استفراغشه یا گریه س ... بعد وقتی که بچه دار میشه فقط خوشگلیش نیست که بچش ارث میرسه , ترسش هم هست , آره ... ارث , ارثیه , ارثیه وازن این بچه به اون بچه , از این نسل به نسل دیگه تا این که یهو , یه طاهری پیدا میشه که این طوری میفته روی زمین و زخماشو می خارونه ... زخم ها ترس رو ...

میر آقا گفت : حالا من چکار کنم ؟

-       هیچی , نگاش کن بشین و فقط نگاش کن .

بیرون از اتاق شب ورم کرده ای می خواس لای چراغهای دور از هم دهکده , با پاهای تاریکی راه برود و مارجان کفش دکتر را روی اولین پله ی ایوان , جغت کرده بود .

دکتر پیش از رغتن گفت : سعی کن جلوی طاهر گریه نکنی میرآقا , شماهم همین طور خانم ...

 مارجان گفت : بچه م ... آقای دکتر ...

و گوشه روسری را به طرف چشم هایش برد .

دکتر : خوب می شه مادر ... خوب میشه .

 مارجان به اتاق رفت و خودش را با پختن عدس و چرخاندن ملاقه توی دیگ سرگرم کرد . میر آقا با چراغ زنبوری روشن , دکتر را تا میدانچه دهکده بدرقه کرد . تا رسیدن به خانه اش میدانست که صداهای اطرافش از افتادن دانه های زیتون نیست .

چراغرا روی ایوان گذاشت وبه صندوقخانه رفت . یکی از پاهای طاهر از لحاف بیرون افتاده و انگشتانش مثل ناخن های مرغ سر بریده از هم باز شده بود . نصف صورتش را روی پرز زیلو می کشید و شانه هایش را تکان می داد . غلت می زد و نصف دیگر صورتش را به زیلو می مالید ... ( مثل کره اسبی که بخواهد خودش را با تنه ی درختی بخاراند .) .

سیاهی چشم هایش آنقدر بالا رفته بود که انگار می خواست بی آینه , ابرو , پیشانی و مو هایش را ببیند . میر آقا پرده ی سرخ را کنار زد , سرش را از پنجره بیرون برد و داد زد : می بینی ؟ داره می میمیره ... خدایا میبینی ؟

از اتاق دیگر صدای آب دماغ مارجان در گوشه ی چارقدش به گوش می رسید : یه کار بکن میرآقا , برو پی قادری , قادری رو بیار ...

میرآقا لحاف را از روی تن طاهر برداشت . بوی رخت خواب و دهان و تن طاهر که به دماغش خورد , از صندوقخانه و اتاق و ایوان بیرون زد . این دم آن دم اذان بود که برگشت .

چادر مارجان فقط به اندازه ی چشم هایش باز بود . باران میبارید . مو های بلند قادری , این طرف شانه اش تا روی سینه , آنطرف تا وسط پشتش ریخته بود ... پیاز های رف پلاسیده بود و یک تکه یخ در لیوان آب کنار تشک طاهر بی صدا آب می شد .

 قادری نشست . بازو های طاهر را گرفت و او را از رختخواب تا روی زانوانش کشید . پیراهن طاهر را درآورد و به میرآقا گفت که برود کمی خاک منقل بیاورد . مارجان پشت در نشسته بود و مشت مشت راستش را آهسته به سینه اش می زد .قادری یک سنجاق قفلی را باز کرد . زیر نوک پستان طاهر را با نوک انگشتانش مالش داد . سنجاق قفلی را برداشت . نوک آن را زیر پوست پستان طاهر رد کرد . سنجاق را بست و چیزی به اندازه ی چند دانه زیتون تلخ گلوی میر آقا را پر کرد . قادری گفت : کمک

کن .

دمر , طاهر رادراز کرد . در ایوان , تاریکی حیاط تا چند قدمی چراغ زنبوری می آمد و دوباره به حیاط بر میگشت . قادری به دست هایش خاک منقل می مالید . در اتاق دیگر , باد , پرده را تا کنار گریه ی بی صدای مارجان می آورد . قادری خاکمنقل را چنگ زد . بعد کف هر دو دستش را روی کتف طاهر گذاشت و آنقدر انگشتانش را روی پوست بالا و پایین برد تا این که صبح روی پنجره سفیدی زد . حالا می توانست پوست کتف کمی بالا بیاورد تا با مفتول تیزی آن را سوراخ کند وبه میر آقا بگوید : آن قفل را بده .

  میر آقا قفل را داد و نگاه کرد به زبانه آن که از پوست طاهر می گذشت . قادری زبانه را فشار داد و قفل با صدای خشک , کنار دو سه قطره خون بسته شد .

  تابستان بعد طاهر به خاطر هیچ رودخانه ای لخت نشد . خودش را قاطی بازی بچه ها نکرد و هر بار که دلش می خواست چیزی فراموش کند تا صندوقخانه می دوید و آنجا با دو آینه , قفل را نگاه می کرد .

-       گاهی این دستمو می بردم پشتم , با قفل ور می رفتم .

  مرد سفیدپوش گفت : چرا این کار رو می کردی ؟

  -برای این که با من بود , مثل استخوان هایم , مثل اسم آدم که همیشه با آدمه , ...

  - هرگز نشد که بخوای بازش کنی ؟ قادری کلیدی , چیزی بهتون نداد ؟

  طاهر گفت : این جور آدم ها جایی بند نمی شن , ما ردش را گم کرده بودیم  , بعضی ها می گفتند رفته خرم آباد ... یه روز پدرم صبح زود منو برد حمام , توی خزینه , دلاک سنجاق قفلی رو باز کرد اما گفت که قفل دیگه جوش خورده ...

  مرد سفیدپوش : ما برات بازش می کنیم .

  همان روز طاهر را به بیمارستان پادگان بردند .دکتر ها برای دیدن قفل او را مثل درختی در اسفند ماه , لخت کردند . قفل فقط یک برگ بود . طاهر دستهایش را , ضربدر , به شکم و ران هایش چسبانده بود و به آنها می گفت : شما را به خدا بازش نکنین , من همین طوری هم حاضرم برم سربازی ...

  او را دمر , روی تخت جراحی زیر طشتی پر از چراغ دراز کردند . این بار فقط برای کندن یک برگ از درخت زیتون .

  هنوز طاهر داشت می گفت : شما را به خدا ... که بازو یش را به دستگاه بی هوشی بستند و او را خودش را دید که با قفلی در کف دست , بر سنگفرش میدانچه ی دهکده اش افتاده است و مردم روی او سکه می ریزند . با همان صدای افتادن سکه , افتادن سکه , افتادن سکه بود که طاهر بی هوش شد .

فردا ی آن روز پرستاری که در تمام راهرو های بیمارستان می دوید , به همه تنه می زد , بی آن که در بزند از بخشی به بخش دیگر می رفت تا مرد سفیذپوش را پیدا کند و به او بگوید که ... مقوایی به در اتاق طاهر چسبانده و روی آن نوشته اند ( قرنطینه .)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط صورتک نظرات ()


Design By : Pichak