در گلستانه

************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************

/ 36 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید

سلام . واقعا احساس قشنگی داری . اینو از بابت این شعری که نوشتی می گم. من سعیدم . به وبلاگم سر بزن . داستان های عاشقانه می نویسم . پشیمون نمی شی . در ضمن با تبادل لینیک هم سخت خوشحال می شم. بای .

یاسین

دورهاآوایی است.که مرامی خواند.......خیلی زیباست.ممنون ازحضورتون.[گل]

داریوش(شهرشب)

سلام....بالاخره پس از روزها قسمت دوم داستان اسب رو نوشتم!....بدو بيا ديگه.....

من به ديدار خدا رفتم و شد با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد با بوي ادکلني گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد "لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او "ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟ من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد منتظر حضور قشنگ و نگاه مهربونت هستم [گل]

مارتلا

من به ديدار خدا رفتم و شد با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد با بوي ادکلني گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد "لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او "ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟ من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد منتظر حضور قشنگ و نگاه مهربونت هستم [گل]

سعید

سلام . داستانه جدیدمو نوشتم . خوشحال می شم اگه بیای ![بغل]

زمستان

تازه اگه اعتراض کنی میرم میگیرمشون با قیچی خوردشون میکنم میریزم تو بالشم هاااااااااااااااااااااااا[زبان]