کاش...

قاصدک ! هان , چه خبر آوردی ؟

از کجا , وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی , اما , اما

گرد بام و در من

بی ثمر میگردی ,

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری _ باری ,

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ,

برو آنجا که نو را منتظرند ,

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

 

دست بردا از این در وطن خویش غریب .

قاصد تجربه های همه تلخ ,

با دلم میگوید

که دروغی تو , دروغ

که فریبی تو , فریب .

 

قاصدک ! هان , ولی ... آخر ... ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام , آی ! کجا رفتی ؟ آی ... !

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکسترگرمی , جایی ؟

در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک !

ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گرید .

/ 1 نظر / 10 بازدید
داریوش

سلام...خوشم میاذ وقتی آپ میکینی بهم خبر نمیدی ولی بازم من نفر اولم!....یادم باشه اینبار که داستان جدید نوشتم خبرت نکنم ببینم اینقدر معرفت داری که مثل من بی دعوت بیای یا نه؟... [گریه]